1)
تکتم ایستاده بود کنج تراس و زل زده بود به گنبد طلا، برای همین که تراس رو به گنبد طلا بود مجید این آپارتمان را خریده بود. هیچ کس حرفی نمی زد، نه مجید نه تکتم. حرفی نمانده بود. هر صحبتی باید به جایی ختم شود. که نمی شد. هیچ کس مقصر نبود. فقط دنیا بود که می شد تمام تقصیرها را گردن او انداخت. اما این حرف ها دیگر ارزش زدن نداشت.
مجید روی صندلی روی تراس لم داده بود و زل زده بود به تکتم که روزهای آخری بود که می توانست ببیندش؛ دقیقاً سه روز دیگر. چشم های تکتم راست می رفت تا می رسید به گنبد آقا. معلوم نبود توی چه فکری بود. شاید دلش همراه با کبوترهای حرم از روی گنبد بلند می شد و تا آسمان می رفت و بر می گشت.
مجید مانده بود چه کار کند. سال ها بود که از دنیا زده شده بود و حالا دو سالی بود که تکتم شده بود تمام دنیای مجید. اولین باری بود که تکتم حرف نمی زد و این طوری ساکت شده بود، همیشه آپارتمان را می گذاشت روی سرش و مجید از این آشوب لذت می برد اما حالا دلش آشوب شده بود و تکتم حرفی نمی زد.
مهربانم، دلت که پیش کسی باشد، حرف خودش خود به خود می آید. دل آدم پیش کسی است که می خواهد همه چیزش را بی هیچ مصلحت اندیشی و بی هیچ ملاحظه ای بریزد روی دایره. حالا تو هی بگو که پر حرفی می کنی. بچه آدم!
مهربان خاطره هایم!
تنها شاید برای اینکه به دیگران دروغ نگویم، بارها و بارها به خودم دروغ گفتم ام. حالا من دروغگو هستم هرچند به خودم و تو از آدم های دروغگو بدت می آید. حالا تو هی چشم هایت را از من بدزد. سهم من از این دنیا چیزهایی است که به من ربطی ندارد یک دنیا فاصله است نازنین. مثل فاصله الان تو با من. در من کسی باید زاده می شد که نشده و اکنون هزاران آرزو در من مرده است گلم، هزاران.
واقعیت توهم آلود زندگی ام!
من شکست را با جان و دل قبول کرده ام. و در این جدال، من شکست خورده اسیر شده ام؛ اسیر زندگی. اسیر روزهایی که به شب می اندیشند و شب هایی که به سپیده دم فکر می کنند. هر روز صبح در آینه کسی را نمی بینم. من انگار در آینه دیده نمی شوم، همانند چشم های تو که مرا نمی بینند. انگار من در چشم های همه گمشده ام. اما من در تمام آدم ها تو را می بینم، نه اینکه به تو شباهتی داشته باشند نه! من غیر از تو چیزی نمی بینم.
1)
تکتم ایستاده بود کنج تراس و زل زده بود به گنبد طلا، اصلا برای همین که تراس رو به گنبد طلا بود مجید این آپارتمان را خریده بود. هیچ کس حرفی نمی زد، نه مجید نه تکتم. حرفی نمانده بود. هر صحبتی باید به یکجایی ختم شود. که نمی شد. هیچ کس مقصر نبود. فقط دنیا بود که می شد تمام تقصیرها را گردن او انداخت. اما این حرف ها دیگر ارزش زدن نداشت.
مجید روی صندلی روی تراس لم داده بود و زل زده بود به تکتم که روزهایی آخری بود که می توانست ببیندش؛ دقیقاً سه روز دیگر. چشم های تکتم راست می رفت تا می رسید به گنبد آقا. معلوم نبود توی چه فکری بود. شاید دلش همراه با کبوترهای حرم از روی گنبد بلند می شد و تا آسمان می رفت.
مجید مانده بود چه کار کند. سال ها بود که از دنیا زده شده بود و حالا دو سالی بود که تکتم شده بود تمام دنیای مجید. اولین باری بود که تکتم حرف نمی زد و این طوری ساکت شده بود، همیشه کل آپارتمان را می گذاشت روی سرش و مجید از این آشوب لذت می برد اما حالا دلش آشوب شده بود و تکتم حرفی نمی زد.
دلارآم اصلاً معلوم هست تو کجایی!؟
حالم بد است نازنین. باید یک دنیا کلمه بالا بیاورم تا شاید کمی بتوانم نفس بکشم. دکتر معتقد است باید بخوابم. خیلی هم بخوابم. اما من میترسم. من از این که برای نفس کشیدن هزینهای ندهم، بدم میآید. حساب، حساب است. گفتم حساب. بله، باید حساب پس بدهم. البته که میتوانم. زیاد بدهکار کسی نیستم، اما ماجرای خودم فرق میکند، بدهی یک روز و دو روز که نیست. حرف یک عمر است گلم. چوب خطم با خودم حسابی پر شده است. تا جایی که گاهی برای خودم هم خط و نشان میکشم. ولی سعی دارم بدهیهایم را قسطی پرداخت کنم. خنده هم ندارد، لطفاً نخند.
دلارام عزیزم سلام
شب برای تاریکیاش به بیخورشیدی نیاز ندارد، همچنان که روز محتاج خورشید نیست، این را از نفسهایی شنیدهام که گاهی تند، گاهی کند و گاهی نمیزند. این توهمی است ناگزیر.
دلارام عزیزم، نازنین
من غرق شدهام و غرق شده را احتیاجی به نجات غریق نیست، تنها تابوتی میخواهم و چه فرق میکند شکم ماهیان باشد یا گوشهای از خاک خدا.
دنیای غریبی است دلارام، دنیای غریبی است. باور کن گاهی با تو بودن و بیتو بودن یکی میشود، دیوانگی است دیگر، چکار میتوان کرد، دیوانگی است.
دلارام من؛
زندگی؛ مثل دختر چهارده سالهای است که در حجله پیرمردی به خون نشسته دخترانگی اش را. می فهمی که نه!
نازی؛
دلش می خواست سرش را بگذارد و بمیرد، اما راهی نداشت باید می گذاشت این شب لعنتی به هر نحوی که بود تمام شود، دلش را نداشت که چشم توی چشم پیرمرد بکنه و بعد از یک عمر بچه بزرگ کردن بهش بگه؛ نه!
بدنش یخ کرده بود، فکرش می کرد آخرش این طوری شود. هزار بار به همه گفته بود، گفته بود که کاری از دستش بر نمی آید گفت بود؛ زندگی با نیلوفر جنون آور است. گفته بود که آخر یکی شان کار دست دیگری می دهد.
حالا نیلوفر کنار اتاق افتاده بود. برای اولین بار آرام و معصوم. مستاصل شده بود، کاری از دستش بر نمی آمد، نمی توانست زمان را به عقب برگرداند. همیشه همه چیز طبق برنامه های نیلوفر پیش رفته بود و این بار هم باز نیلوفر بازی را برده بود. هفته قبل گفته بود که بلایی به سرت می آورم که مرغان آسمان به حالت گریه کنند و انگار حالا موفق شده بود. خون دور تا دور نیلوفر را احاطه کرده بود.