تبليغاتX
شاید تو
هیچ و قت از آدم ها فرار نکنید

1)

تکتم ایستاده بود کنج تراس و زل زده بود به گنبد طلا، برای همین که تراس رو به گنبد طلا بود مجید این آپارتمان را خریده بود. هیچ کس حرفی نمی زد، نه مجید نه تکتم. حرفی نمانده بود. هر صحبتی باید به جایی ختم شود. که نمی شد. هیچ کس مقصر نبود. فقط دنیا بود که می شد تمام تقصیرها را گردن او انداخت. اما این حرف ها دیگر ارزش زدن نداشت.

مجید روی صندلی روی تراس لم داده بود و زل زده بود به تکتم که روزهای آخری بود که می توانست ببیندش؛ دقیقاً سه روز دیگر. چشم های تکتم راست می رفت تا می رسید به گنبد آقا. معلوم نبود توی چه فکری بود. شاید دلش همراه با کبوترهای حرم از روی گنبد بلند می شد و تا آسمان می رفت و بر می گشت.

مجید مانده بود چه کار کند. سال ها بود که از دنیا زده شده بود و حالا دو سالی بود که تکتم شده بود تمام دنیای مجید. اولین باری بود که تکتم حرف نمی زد و این طوری ساکت شده بود، همیشه آپارتمان را می گذاشت روی سرش و مجید از این آشوب لذت می برد اما حالا دلش آشوب شده بود و تکتم حرفی نمی زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 16:13  توسط سعید تقی زاده  | 

عزیزم، نازنین!

مهربانم، دلت که پیش کسی باشد، حرف خودش خود به خود می آید. دل آدم پیش کسی است که می خواهد همه چیزش را بی هیچ مصلحت اندیشی و بی هیچ ملاحظه ای بریزد روی دایره. حالا تو هی بگو که پر حرفی می کنی. بچه آدم!

مهربان خاطره هایم!

تنها شاید برای اینکه به دیگران دروغ نگویم، بارها و بارها به خودم دروغ گفتم ام. حالا من دروغگو هستم هرچند به خودم و تو از آدم های دروغگو بدت می آید. حالا تو هی چشم هایت را از من بدزد. سهم من از این دنیا چیزهایی است که به من ربطی ندارد یک دنیا فاصله است نازنین. مثل فاصله الان تو با من. در من کسی باید زاده می شد که نشده و اکنون هزاران آرزو در من مرده است گلم، هزاران.

واقعیت توهم آلود زندگی ام!

من شکست را با جان و دل قبول کرده ام. و در این جدال، من شکست خورده اسیر شده ام؛ اسیر زندگی. اسیر روزهایی که به شب می اندیشند و شب هایی که به سپیده دم فکر می کنند. هر روز صبح در آینه کسی را نمی بینم. من انگار در آینه دیده نمی شوم، همانند چشم های تو که مرا نمی بینند. انگار من در چشم های همه گمشده ام. اما من در تمام آدم ها تو را می بینم، نه اینکه به تو شباهتی داشته باشند نه! من غیر از تو چیزی نمی بینم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 22:0  توسط سعید تقی زاده  | 

1)

تکتم ایستاده بود کنج تراس و زل زده بود به گنبد طلا، اصلا برای همین که تراس رو به گنبد طلا بود مجید این آپارتمان را خریده بود. هیچ کس حرفی نمی زد، نه مجید نه تکتم. حرفی نمانده بود. هر صحبتی باید به یکجایی ختم شود. که نمی شد. هیچ کس مقصر نبود. فقط دنیا بود که می شد تمام تقصیرها را گردن او انداخت. اما این حرف ها دیگر ارزش زدن نداشت.

مجید روی صندلی روی تراس لم داده بود و زل زده بود به تکتم که روزهایی آخری بود که می توانست ببیندش؛ دقیقاً سه روز دیگر. چشم های تکتم راست می رفت تا می رسید به گنبد آقا. معلوم نبود توی چه فکری بود. شاید دلش همراه با کبوترهای حرم از روی گنبد بلند می شد و تا آسمان می رفت.

مجید مانده بود چه کار کند. سال ها بود که از دنیا زده شده بود و حالا دو سالی بود که تکتم شده بود تمام دنیای مجید. اولین باری بود که تکتم حرف نمی زد و این طوری ساکت شده بود، همیشه کل آپارتمان را می گذاشت روی سرش و مجید از این آشوب لذت می برد اما حالا دلش آشوب شده بود و تکتم حرفی نمی زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 14:15  توسط سعید تقی زاده  | 

دلارآم اصلاً معلوم هست تو کجایی!؟

حالم بد است نازنین. باید یک دنیا کلمه بالا بیاورم تا شاید کمی بتوانم نفس بکشم. دکتر معتقد است باید بخوابم. خیلی هم بخوابم. اما من می­ترسم. من از این که برای نفس کشیدن هزینه­ای ندهم، بدم می­آید. حساب، حساب است. گفتم حساب. بله، باید حساب پس بدهم. البته که می­توانم. زیاد بدهکار کسی نیستم، اما ماجرای خودم فرق می­کند، بدهی یک روز و دو روز که نیست. حرف یک عمر است گلم. چوب خطم با خودم حسابی پر شده است. تا جایی که گاهی برای خودم هم خط و نشان می­کشم. ولی سعی دارم بدهی­هایم را قسطی پرداخت کنم. خنده هم ندارد، لطفاً نخند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 21:7  توسط سعید تقی زاده  | 

دلارام عزیزم سلام

شب برای تاریکی­اش به بی­خورشیدی نیاز ندارد، همچنان که روز محتاج خورشید نیست، این را از نفس­هایی شنیده­ام که گاهی تند، گاهی کند و گاهی نمی­زند. این توهمی است ناگزیر.

دلارام عزیزم، نازنین

من غرق شده­ام و غرق شده را احتیاجی به نجات غریق نیست، تنها تابوتی می­خواهم و چه فرق می­کند شکم ماهیان باشد یا گوشه­ای از خاک خدا.

دنیای غریبی است دلارام، دنیای غریبی است. باور کن گاهی با تو بودن و بی­تو بودن یکی می­شود، دیوانگی است دیگر، چکار می­توان کرد، دیوانگی است.

دلارام من؛

زندگی؛ مثل دختر چهارده ساله­ای است که در حجله پیرمردی به خون نشسته دخترانگی اش را. می فهمی که نه!

نازی؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 15:33  توسط سعید تقی زاده  | 

دلش می خواست سرش را بگذارد و بمیرد، اما راهی نداشت باید می گذاشت این شب لعنتی به هر نحوی که بود تمام شود، دلش را نداشت که چشم توی چشم پیرمرد بکنه و بعد از یک عمر بچه بزرگ کردن بهش بگه؛ نه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 16:16  توسط سعید تقی زاده  | 

بدنش یخ کرده بود، فکرش می کرد آخرش این طوری شود. هزار بار به همه گفته بود، گفته بود که کاری از دستش بر نمی آید گفت بود؛ زندگی با نیلوفر جنون آور است. گفته بود که آخر یکی شان کار دست دیگری می دهد.

حالا نیلوفر کنار اتاق افتاده بود. برای اولین بار آرام و معصوم. مستاصل شده بود، کاری از دستش بر نمی آمد، نمی توانست زمان را به عقب برگرداند. همیشه همه چیز طبق برنامه های نیلوفر پیش رفته بود و این بار هم باز نیلوفر بازی را برده بود. هفته قبل گفته بود که بلایی به سرت می آورم که مرغان آسمان به حالت گریه کنند و انگار حالا موفق شده بود. خون دور تا دور نیلوفر را احاطه کرده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 9:55  توسط سعید تقی زاده  | 

کوروش را که می دید، قلبش شروع به تپیدن می کرد، انگاری باید او را به تسخیر خودش در می آورد. او را که می دید، چند مدت حال و روز درست و حسابی نداشت. هزار تا فکر و نقشه می کشید که به کوروش برسد. گاهی تا یک قدمی اش هم می آمد؛ اما محال بود به او نزدیک تر شود. همیشه کوروش را خانه مادر شوهرش می دید. خانه ای که کوروش داماد آن خانه بود و ای کاش نبود. دعا می کرد که کوروش را بدون رویا ببیند، اما خانه، خانه مادر رویا بود و کوروش بدون رویا آنجا پا نمی گذاشت. رامین شوهر خودش هم قوز بالا قوز این ماجرا بود، هرچند با کوچکترین خواهشی می توانست او را دنبال نخود سیاه بفرستد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 14:50  توسط سعید تقی زاده  | 

مانده بود بین رضا و خودش یکی را مقصر کند. باید تکلیف این بلاتکلیفی مشخص می شد، باید می فهمید که از کجا خورده که اینچنین بین کم آورده است.
دوباره کارت دعوت را نگاه کرد. باورش نمی شد؛ رضا و مریم. این چه معنی می توانست داشته باشد. روی پیشانی اش عرق سرد نشست. از هر چه رفاقت بود، متنفر شد. از رضایی که نشست روبرویش و با ادعای رفاقت نصیحت اش کرد که از مریم دست بکشد. توی رفاقت رضا شکی نداشت، ولی این آخری را خراب کرد. انگار یک عمر رفاقت کرده بود که همین یک بار رو دست بزند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 14:26  توسط سعید تقی زاده  | 

جلوی آینه نشست، دلش تنگ شده بود که بشیند کنار میز توالت اتاقش و دستی به سر و رویش بکشد. دور و زیر چشم هایش سیاه شده بود، انگار که بعد از ریمیل کشیدن صورتش را شسته باشد. سفیدی چشم هایش زرد شده بود و زردی اینقدر طولانی شده بود که احساس می کرد سفیدی چشمهایش همچون تنه درخت قهوه ای شده و پوستش را پر از لک کرده است. احساس می کرد داره به درخت تبدیل میشه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 10:59  توسط سعید تقی زاده  |