دریای عزیزم سلام
حالا از دیدن تو یک ماهه ام
هر روز چشم در چشم تو
در حسرت آغوش گرم و خنکت
تا تمام وجودم را از تو لمس کنم
و تو تمام مرا در اختیار بگیری
لیک جز حسرتی
و آهی که از اعماق تو شگرفتر
و دوریی که از دوری انتهای تو دورتر به اندازه پشت دریاها
همین غبار همیشگی که روی تو نشسته
سالهاست روی من چمپاته زده
و سهم من از این وسعت بیکران
ساحل است
حالا من، تو و ساحل
محبوبه های سودازده هم ایم
در ازدحام این عابران همیشگی
فاصله همین روزگارانی است که من را
از کودکی و کودکانه هایم دور کرده
و گرنه هر روز با هر طلوع
در آغوش می کشیدمت تا غروب
با غسل از تو خارج شوم
من از چشم های آبی تو
درون سبزآگینت
و عمقت
که به نرمی زنانه ترین زنانه هاست
لبریز خواهم شد
دریای عزیزم
ببخش آمدن سردم را
چگونه می توان در ازدحام
این همه غریبه تو را در آغوش بکشم
فقط تو و فقط من
چشم هستیم برای هوس های کال هر روزه مان
تابستان که بگذرد زمستانم از آن توست
این ساحلی که با تمام قهوه ای چشمش
دوستش می دارم
فرصتی است برای رقیب و غیررقیب
حسادت مردانه من تمام
ساحل نشینان را به جنگ فرا خواهد خواند
تا به غیر از من کسی از تو لبریز نشود
به جز من؟
می دانی عزیزم به جز من!